رفاقت معرفت ميخواد...وگرنه با يه استخوان صد تا سگ رفيقت ميشن!
هی هی هی
هی چه فازه سنگینی
همه چی سفید سیاه چیزی رنگی نی
بازم منو یه جسم لشو بی حال
دوباره رنگه پوسته شده کچه دیوار
وای انقد کشیدم که نمیگیره خندم
با چشمام قفلم به این آتیشه رو فندک
یه اتاق تاریک با بوی دود گاری
چه بخت گندی داری تو جیب خالی
نگو که هستیم رنگ مشابه
من یه عمره رو صورتم خنده قاچاقه
من مردم پسر یه عقدم که سر
تا پای مسیرو همیشه خوردم به سنگ
اگه که مردم و حلال کنید
اما آره تا الان ساختم ولی الان بریدم
از خودم از همه
از میزه محکمه از فکره فرداها که روی مغزمه
*******************************
من مردم یا زندم دقیق نمیدونم
یه زمین خورده خاکی از دنیا بدورم
بی خی زندگی شدم که پره پیچو خمه
رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش
اونقد بالائم که نمیتونم حرفی بزنم
اونقد میکشم تا بمیرم دل نمیکنم
گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم
باختم هموناییم که تا حالا بردم
ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر می زاری
اونوقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی
ولش کن بابا بزا یه بارم دنیا ببره
قبل اینکه یکی تو رو 3 تا گلوم بزنه
حسرت جفت پاهام واسه صاف وایسادن
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم
این رسمه روزگاره
مثله تنه ماره
میپیچه دورتو دستتو
زندگیت ادامه داره ......
زنبور دلش مي خواهد با گل صورتي بماند، و مي داند که گل از او چيز زيادي نمي خواهد.زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند، ولي نمي تواند کار کردن براي کندوي جديدش را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گل برگردد؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي مي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامه ی اين داستان را بنويسد. فعلا،فقط داخل پيلهء خودش فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند
یه پیکان قراضه کنارِ اتوبان داره خواب می بینه،
یه پیکانِ بی چرخ که بازم تو رؤیاش پُر از سرنشینه...
غرورش شکسته، به جای چراغاش دو تا حُفره مونده،
کی می دونه اونُ زمونه چه جوری تا این جا کشونده؟
چه راهایی رفته، چه روزایی داشته، چه چیزایی دیده،
با ترمز گرفتن چه خطُ نشونا رو جاده کشیده.
عجب خاطراتی تو مغزِ فلزیش دارن رژه می رن،
نمی ذاره هرگز که این دلخوشی ها تو قلبش بمیرن:
چه روزا تنش رُ با گُل ها پوشوندن برای عروسی.
یه شب ها تنِ اون تو جاده شده یه اتاقِ خصوصی...
چه قدر بچه ها رُ رسونده دبستان زیرِ برفُ بارون،
تو چه کوچه هایی سرک می کشیده به فرمانِ فرمون.
چه قدر رو به رو رُ می دیده مبادا یه گربه تلف شه.
چه قدر غصه داشته که تو پمپِ بنزین گرفتارِ صف شه.
واسه هم مدل هاش چه بوقای کشدار که تو سینه داشته.
از این پاسبونا وُ برگِ جریمه چه قدر کینه داشته...
حریصِ یه جاده س از این جا تا رؤیا ، بدونِ توقف!
نه از شب می ترسه، نه از شیبِ دره، نه حتا تصادف...
یه پیکان قراضه س ولی توی رؤیاش هنوزم جوونه.
خیالش می تونه بازم توی جاده یه کله برونه.
خیالش هنوزم موتور مونده باقی تو صندوقِ سینه.
یه پیکان قراضه کنارِ اتوبان داره خواب می بینه...

در سرزمین ِ حسرت معجزه یی فرود آمد
(و این خود دیگر گونه معجزتی بود)
فریاد کردم:
(( ای مسافر!
با من از آن زنجیریان ِ بخت سهمناک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می بایدم کرد؟))
(( بر ایشان مگیر!))
چنین گفت و چنین کردم.
لایه ی تیره فرونشست
آب گیرِ کدر
صافی شد
و سنگ ریزه های زمزمه
در ژرفای زلال درخشید
دندان های خشم
به لبخندی
زیبا شد
رنج ِ دیرینه همه کینه هایش را
خندید
پای آبله
در چمن زاران ِ آفتاب
فرود آمدم
بی آن که از شبِ نا آشتی
داغ ِ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
در کوچههاي بيتپشِ سرد، عاقبت
گُم مي شوند خاطرههاي نگفتني
... من تمام شدم ... بي آنکه از کسي يا چيزي دلگير باشم ، تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم تمامي فصلها ، بايد فصل بد تنهايي باشند . ... ناگهان پنجرههاي بزرگ خانهي روياييام رنگ سياهي گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ، .... و اکنون به سوگ نشستهام ... تنها ... بيهمدمي که تسلي خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ... چقدر تمامي لحظهها برايم طولاني ، بيهوده، زشت و نفرتانگيز شدهاند ... من سوگوارم ... سوگوار مهربانيام ... من ... مني که هميشه از پايان شروع کردهام ... آنگاه که همه چيز تمام شده به نظر ميآمد ، آنگاه که مهرباني در مهجوريتي مضاعف قرار ميگرفت ، تلاش ميکردم که پيوندهاي مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش ميکردم پيوندهاي گسسته را دوباره برقرار کنم. ...من سوگوارم و ديگر توان و اميدي باقي نمانده است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهي است تنها و بيهمدم به سوگ خويش نشستن ... من تمام شدم ...
ميخواهم رها شوم
از آنچه ميآزاردم
و از وراي روياها
بياويزم به ريسمان نياز
ميخواهم انتظار چشمانم را بسرايم
که دير زمانياست آسمان آرزويم را ميپايند
خستهام ديگر
از شهابهاي خيره کنندهي زود گذر
دريغ
دريغا به اين روزگار
که واژههاي مهربانياش
آبستن حجمي غريب از جدايياند
ديگر تمام شد
بر من مينديش
که در تونل بي انتهاي زمان گم شدهام
و اين دل را
ديگر ياراي محبت نيست
اي کاش تواني بود به انتظار
..... ميخواهم رها شوم ...
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه داربست کندوي جديدش را روي شاخه اي که درست بالاي
گل صورتي بود احداث کند مطمئن شود که شاخه از نظر ساختماني تحمل وزن کندو را دارد،
تا يک وقت خداي نکرده در اثر بلاياي طبيعي و باد و توفان و صداي پاي فيلها کندو
کنده نشود و بلايي سر گل صورتي نيايد. زنبور براي محاسبه ي دقيق مقاومت شاخه سالهاي
سال درس خواند و تحقيق کرد و به خارج رفت تا پرفسوراي افتخاري کندوسازي خودش را از
دانشگاه دريافت کرد و در حين تحصيل عاشق يک زن بور ديگر شد و شاخه و درخت و
کندو و فلسفه ي زندگي اش را فراموش کرد و همانجا در خارج ازدواج کرد و آنقدر
شراب فرانسوي خورد تا يک زنبور گاوي بزرگ شد و کم کم گاوميش شد و تا
آخر عمرش گاو ماند و از بس گاو بود يک روز مرد
در خلاء که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نا امیدوارنه طلب کرده بودم ..
صدایت گرم است. گرم و آرام. می خندی و شادمانه برایم می گویی.
ساعت ها و ساعت ها. انگار سر بر شانه ام گذاشته باشی
و دستانم سر بخورند روی موها
و گونه هات. و تو پس از روزه های طولانی در شب
های غربت ، لب به افطار سخن گشوده باشی تا سپیده ی صبح ..
من اما خاموش و سال خورده، لب تر می کنم با گرمای حضورت
و مست می شوم تا خود ِ روز.
روز می آید و مرا غرق می کند در تمام آن.
سایه ی ابر سیاه شوم رنگ می اندازد
روی نارنجی ها و لیمویی ها و سبزها، و انحنای لبخندم زهرآگین می شود.
یادم می آید رها شده ام میان جاده ای پر پیچ و خم و
بیهوده دنبال نشان مقصد می گردم ..
یادم می آید نشسته ای آن سوتَرَک و نگاهم می کنی با چشمانی نگران.
لبخند می زنم و نگاهت گرمم می کند و فراموش می کنم که گم شده ام.
وسوسه ی غریبی ست،
در آن سو آب دلم برایت تنگ شده است ای خاک
و این سو تو، که وسوسه ی دستان آب را پس می زنی و می خوانی مرا
به سمت زندگی ..
گاهی حس ها آن قدر پررنگند که کلمات در مقابلشان تاب نمی آورند
و به کرنش سر خم می کنند. آنچه بر من گذشت،
آن چه بر ما گذشت، در کلمه نمی گنجد...